درحال بارگذاری ....
به مد روز خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : داستان کوتاه : بازی

داستان کوتاه : بازی

تاریخ ارسال پست:
چهارشنبه 05 آذر 1393
نویسنده:
alfastar
تعداد بازدید:
207

داستان کوتاه : بازی

جشن چهارشنبه سوری بود ، حکیم ارد بزرگ (بزرگترین اندیشمند معاصر ایرانزمین) را دیدم که به پایکوبی و شادی جوانان می نگرد .

 

به سوی ایشان رفتم و گفتم : زندگی من خالی است 

گوشه گیری را دوست دارم از دیگران می ترسم 

حس می کنم هیچ پنجره بازی در زندگی من وجود ندارد ، نگاه همگان مرا آزار می دهد .

حکیم فرمود : می توانی با دیگران بازی کنی ؟

گفتم : بازی ؟

حکیم گفت : آری بازی های شاد ، بازی های گروهی ... با بازی دوباره جوانه می زنی و به یاد می آوری که باید با همگان همراه باشی و هم نوا ... به یاد می آوری ارزش حضور آدمها را ...

حکیم چند لحظه یی ساکت بود و ادامه داد : جام زندگی را تنها با می ، مهر و دوستی پر کن .

محو گفتار حکیم بودم .

 

که حکیم بزرگ با خنده فرمود : پس حالا به میان جوانان رو ، از روی آتش تنهایی بپر ...

کلمات کلیدی

داستان کوتاه : بازی

داستان کوتاه ، چهارشنبه سوری ، داستانک ، داستان زیبا و کوتاه

چهارشنبه سوری

داسنان زیبا

کوتاه

قصه

مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی